آخرین نوشته...
این شعر رو روز جشن فارغ التحصیلی بچه های 86 ابوذر خوند که گفتم اگه قراره وبلاگ کارش بخوابه این به عنوان آخرین پست از ابوذر داشته باشین...
به نام شادی بخش جانها
به نام آنکه مارا حکمت آموخت به دانشجوهای گیلان حیرت آموخت
از آن اول که پای اینجا نهادیم بفهمیدیم در اینجا قلمرادیم
به هر ماه دانشکده تغییر می کرد و این تغییر مارا پیر می کرد
به گاهی تا به شهر ما می دویدیم به گاهی هم به سرویس می رسیدیم
ولیکن مقصد ما صیقلان بود در آنجا خانه ای از خشت جان بود
در آن خانه که صد سال قدمتش بود به نام ابریشمی، سازنده اش بود
دو سه سالی همانجا درس خواندیم از اول تا به آخر هم نماندیم
در آخر هم که مارا کوچ دادند وبسیار وعده های پوچ دادند
از آنجا ما به درمانگاه رفتیم واین شد دکتری مدرک گرفتیم
همه غبطه خورند گویند که شانس است! همه سرویس اتوبوس ما آمبولانس است
بسی سختی کشیدیم، رنج دیدیم همینجوری نگفتیم گنج دیدیم
درسته شش ندیدیم پنج که دیدیم! تخته نرد ندیدیم شطرنج که دیدیم
بله اینها ولش کن خود چطوری بگویمت خاطره من چند فوری
به ترم یک شدیم عازم به قلعه عجب اردوی علمی ای نه!بلعه!
مگر نه اینکه رشته شهرسازیست و در شهر یک دو چیز چیز اساسی است!
چرا وقتی یکی پایش پیچ خورد فقط گفتند استااااااد!!!پاش پیچ خورد؟!
به شهر یا که محل اورژانس اساسیست! و این از برکت اردوی علمیست!
و یا در ترم بعد با ژررررررررمن ها برفتیم سمت ماسوله به تنها!!
بگفتیم کاین یکی دیگر علمیست بگفتند نه کاین تفریح علمیست
به پاس شهرسازی تفریح کردیم لباس سنتی بر تن بکردیم
دو اردویی که با استاد رفتیم همین بود و دگر بی استاد رفتیم
چه دوران خوش و خوشتر مزاجی و یا پر درد و گرز اندر ملاجی
چه پستی ها، بلندی ها به ره بود چه افتادن، چه پاسی ها به ره بود
چه خواهش ها برای کسر جزوه چه خواهش ها برای رفع نمره
به هر نامی که گویم یک دو هورا عظیمی، فاروقی و احمدی ها
حبیبی، مولوی و موسوی ها خدا خیرش دهد خارابی هم را
ثابت رفتار، افشار، عزتی ها و برگ گل، زالی، الطافی ها
وغیره و وغیره ها که رفتند بمانده یادشان در دل، نرفتند
همانا هرچه دیدیم زانشان خوب همان به که نگوییم بعضشان بووووب
به استادان خوب هدیه چه بهتر که گل هاشان ثمر دادند آخر
همانا دشتشان سرسبز بادا خدا خواهد همه چیز سبز بادا
بله اینها ولش کن خود چطوری؟ بگویمت چند بیت شعر فوری
تمام چار سال آخر گذر کرد نگرد گشتیم نبود باید سفر کرد
ز حافظ گویمت یک بیت شعری بدان حرف دل است ناکس چه شعری
" از جان طمع بریدن آسان بود ولیکن از دوستان جانی مشکل توان بریدن "
همانا دوستانم هرچه دیدید
ابوذر را شتر دیدید ندیدید...


